تبليغاتX
باهم بودن زیباست

باهم بودن زیباست

عاشقانه -اجتماعی

دادمیزنم خدایا شکرت که فاطممو بهم دادی ممنون شکر

بالاخره بعدازطی یک سلسله مباحث طولانی من وفاطمه جونم عشقم مال هم شدیم وقراره بزودی بعقدهم دربیایم

خدایا شکرت

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 9:59  توسط فاطمه -دانیال  | 

آغوشتو به غیر من

در شب کوچک من ، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

 

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

 

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها، همچون انبوه عزاداران

لحظهء باریدن را گوئی منتظرند

 

لحظه ای

و پس از آن، هیچ.

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و تست

 

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من

                         [بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد

====================================================

=====================================================================

آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن

منو از این دلخوشیها آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

 

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه

نوازشه دستای تو عادت ترکم نمیشه

 

فقط تو آغوش خودم دغدغه ها تو جا بذار

به پای عشق من بمون هیچکسو جای من نیار

مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم وتن من

 ==================================================================

یادت اون روز برفی
وسط فصل زمستون
تو پریدی پشت شیشیه
من زدم از خونه بیرون

یادت اشاره کردی
آدمک برفی بسازم
واسه ساختنش رو برفا
هرچی که دارم ببازم

گوله گوله برف سرد و
روی همدیگه می چیدم
شاد و خندان بودم انگار
که به آرزوم رسیدم

رو پیشونیش با یه پولک
یه خال هندو گذاشتم
واسه چشماش دو تا الماس
جای پوس گردو گذاشتم

رو سینش با شاخه یاس
یه گلوبند و کشیدم
روی لبهاش با اجازت
طرح لبخند رو کشیدم

یادم با نگرونی
تو یه ها کردی رو شیشه
دزدکی برام نوشتی
تکلیف قلبش چی میشه

شرم گرم لحظه ها رو
توی اون سرما چشیدم
سرخیش رو پوست سرد
آدمک برفی کشیدم

قلبم رو دادم نگفتم
تن اون از جنس برفه
عاشقونه فکر میکردم
نمیگفتم نمی صرفه

ولی فصل آشنایی
زود گذر بود و گریزون
شما از اون خونه رفتین
آخر همون زمستون

رفتی و قصه اون روز
واسه من مثل یه خواب شد
از تب گرم جدایی
آدمک برفی هم آب شد

کاشکی میشد که دوباره
روبروت یه جا بشینم
یا که رد پات رو برف
توی کوچمون ببینم

کاشکی میشد توی دنیا
هیچ کسی تنها نباشه
عمر آدم برفی هامون
امروز و فردا نباشه

قول میدم تا آخر عمر
دیگه قلبم رو نبازم
بعد تو تا آخر عمر

آدمک برفی نسازم ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:31  توسط فاطمه -دانیال  | 

مجال

امروز بهترین روزخداست خانواده فاطمه عشقم محبوبم امیدم نفسم بمن اجازه دادندبرای صحبت های پایانی به منزلشان برویم خداراشکر برای من وعشقم دعاکنید دوستان ممنونم

لبش مي‌بوسم و در مي‌كشم مي                به آب زندگاني برده‌ام پي

نه رازش مي‌توانم گفت با كس                  نه كس را مي‌توانم ديد با وي

چو چشمش مست را مخمور مگذار             به ياد لعلش اي ساقي بده مي

بده جام مي و از جم مكن ياد                     كه مي‌داند كه جم كي بود و كي كي

بزن در پرده چنگ اي ماه مطرب                  رگش بخراش تا بخروشم از وي

نجويد جان از آن قالب جدايي                     كه باشد خون جامش در رگ و پي

گل از خلوت به باغ آورد مسند                   بساط زهد همچون غنچه كن طي

لبش مي‌بوسد و خون مي‌خورد جام              رخش مي‌بيند و گل مي‌كند خوي

زبانت در كش اي حافظ زماني                    حديث بي‌زبانان بشنو از ني

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:31  توسط فاطمه -دانیال  | 

گل من

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:12  توسط فاطمه -دانیال  | 

الهی

 الهى! تا تو در غیب بودی من همه عیب بودم چون تو از غیب به در آمدی من از عیب به در آمدم.

- الهى! نه ظالمی كه گویم زنهار، نه مرا بر تو حقی كه گویم بیار،چون در اول برداشتی در آخر فرو مگذار.

- الهى! اگر كار به گفتار است بر سر همه تاجم و اگر به كردار است به پشّه و مور محتاجم.

- الهى! آمرزیدن مطیعان چه كار است؟ كرمی كه همه را نرسد چه مقدار است؟

- الهى! چون آتش فراق داشتى، دوزخ پر آتش از چه افراشتى؟!

- الهى! همتی ده كه شوق اطاعت افزون كند و طاعتی ده كه به خشنودی تو رهنمون كند.

- الهى! یقین ده كه در آن شك و ریا نبود و علمی كه بی برق و ضیا نبود.

- الهى! به حق آنكه تو را هیچ حاجت نیست، ببخش بر آنكه او را هیچ حجّت نیست.

- الهى! به درگاه آمدم بنده وار، لب پُر توبه و زبان پراستغفار، خواهی به كرمعزیزدار

خواهی خوار، كه من خجلم و شرمسار، تو خداوندی و صاحب اختیار.

- الهى! آنچه مرا كام است نه به اندازه ی كام است، چون كرمت عام است؛اگر نظر كنی كار تمام است.

- الهى! همچو بید می لرزم كه مبادا به هیچ نیرزم.

- الهى! گدای تو به كار خود شاد است، زیرا هر كه گدای تو شد در دو عالم سلطان است.

- الهى! فرمودی كه در دنیا به همان چشم كه در توانگران نگرید در درویشان نگرید، تو كريمي و

اولي تر كه در آخرت به همان چشم كه در مطيعان نگري در عاصيان نگرى.


+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:11  توسط فاطمه -دانیال  | 

باخ گولوم گلدی باهار

باخ گولوم گلدی باهار آچدی بولاق لار گؤزونو
نگاه کن گل من بهار آمد و چشمه های آب چشم های خود را باز کردند و جاری شدند

یار اینانما بو گؤز یاشلاری باغلار گؤزومو
باشه یار من ، باور نکن که این اشک چشمها من  بالاخره مرا نابینا خواهد کرد

قورخورام سنسیز اؤلم، آغلایاسان آرخامجا
میترسم بدون تو بمیرم و به پشت سرم گریه کنی

آخی اؤلسم ملکیم کیم سیلر آغلار گؤزونو
آخه ملکه من آگر من بمیرم چه کسی اشک چشم تو را پاک خواهد کرد

نه قدر گؤینه میشم، نه قدر سیزلامیشام
چه سوختن ها که نکردم  ،  چه ناله ها که نکردم

نئجه یارسیزلامیشام، یار نئجه یالقیزلامیشام، آه نئجه یالقیزلامیشام
چه بی یار شدم من  ،  چه بی یار شدم   ،  چه بی یار شدم

بو کؤنول دفترینه، درد، کده ر یازدی فلک
بر دفتر قلب ، فلک چه دردها که نوشت

بو غریب طالعیمه گؤرکی نه لر یازدی فلک
بر این طالع غریبم ببین که فلک چه ها نوشت

نه یلریم آخی من سنسیزلیگه اؤیره شمه میشم
تقصیر من چیست که بدون تو بودن را نیاموخته ام

منه غربتده کئچن، عؤمرو هده ر یازدی فلک
عمری را که فلک برای من بدون تو نوشته هدر رفته نوشته است

آه نه قده ر گؤینه میشم، گؤز یاشین گیزله میشم
آه که چقدر من سوخته ام ، چقدر اشک چشمانم را پنهان کرده ام

نئجه سنسیزله میشم، یار نئجه سنسیزله میشم
چقدر بی تو شده ام ، یار من چقدر بی تو شده ام
چقدر تشنه تو شده ام ،  یار من چقدر تشنه تو شده ام

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:10  توسط فاطمه -دانیال  | 

تو آمدی در اوج غم هام

تو آمدی  در اوج غم هام  

      صدات کـــردم  آنجا بودی

             بدون تو  معنای عمر چیست  

                    وقتی ندانم  اسراری از غیب   

                           خواهم رضای تو جانم فدای تو  

                                   دلم می خواد، که باشـم با تو  

                                        خسته ام از دنیا از این دو رنگی ها

                                               فقط می خوام که باشـــــــــم با تو

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:8  توسط فاطمه -دانیال  | 

شعرآذری

باغا گیرمرم سن سیز
گـولـو درمــرم سنسیز
داغلاردا آهو ملر!!!
بیل کی او منم سن سیز
دیلبریم ... دیلبریم....
گل گل آهــو بالاسی 
اوجـا داغـــلار آراسی
بی داغـدا جیران گزر
ایاغـیـــم داشـلار ازر
من یارا نینمیشم یار مننن کنار گزر؟
دیلبریم ... دیلبریم....
گـل گـل آهو بالاسی 
اوجــا داغــلار آراسی
داغـــــلارین اوزون د
جیران اوتلار دوزوندا
من یاریمی تانیـــرام
قارا خال وار اوزون د
دیلبریم ... دیلبریم....
گـل گـل آهو بالاسی 
اوجا داغــــلار آراسی
هر دردیمین چاراسی

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:7  توسط فاطمه -دانیال  | 

يادمان باشد از امروز جفايی نکنيم

يادمان  باشد  از  امروز  جفايی  نکنيم           گر که در خويش شکستيم صدايی نکنيم

خود بتازيم به هر درد که از دوست رسد        بهر   بهبود    ولی    فکر    دوايی   نکنيم

جای پرداخت  به خود بر دگران انديشيم        شکوه  از  غير  خطا هست  خطايی نکنيم

ياور   خويش    بدانيم    خداياران    را           جز  به   ياران   خدادوست   وفايی  نکنيم

يادمان  باشد  اگر  خاطرمان  تنها  ماند        طلب  عشق  ز  هر  بی سر و پايی نکنيم

گر که دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم         تا   بهاران   نرسيده  است   هوايی نکنيم

گله  هرگز  نبود  شيوه ی  دلسوختگان         با  غم  خويش  بسازيم  و   شفايی نکنيم

يادمان باشد اگر شاخه  گلی را  چيديم        وقت  پرپر  شدنش  ساز   و   نوايی نکنيم

پر  پروانه  شکستن  هنر  انسان  نيست       گر  شکستيم  ز  غفلت  من و مايی نکنيم

و به هنگام نيايش سر سجاده ی عشق        جز    برای   دل   محبوب    دعايی  نکنيم

مهربانی  صفت  بارز  عشاق   خداست          يادمان   باشد   از   اين  کار  ابايی نکنيم
+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:6  توسط فاطمه -دانیال  | 

من مناجات

من مناجات درختان را هنگام سحر   رقص عطر گل یخ را با باد 

نفس پاک شقایق را در سینه کوه 

صحبت چلچله ها را با صبح 

نبض پاینده هستی را در گندم زار 

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل 

همه را میشنوم 

می بینم 

من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم 

ای سراپا همه خوبی 

تک و تنها به تو می اندیشم 

همه وقت 

 همه جا

من به هر حال که باشم به تو میاندیشم 

تو بدان این را تنها تو بدان 

تو بیا 

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب 

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز 

ریسمانی کن از آن موی دراز 

تو بگیر

تو ببند 

تو بخواه 

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر و هوا را تو بخوان 

تو بمان با من تنها تو بمان 

در دل ساغر هستی تو بجوش

 من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است 

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش


+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:5  توسط فاطمه -دانیال  |